Contact center: 0 - Email: info@maryam.im

   
در دهکده­ای دور افتاده پیرزنی بود که یک پسر به نام روبرت و یک پسر خوانده به نام دنی داشت. سالها گذشت و پیرزن دچار یک بیماری شدید شد. تنها راه برای معالجه اون یک عمل جراحی بود. اما پیرزن هرگز قادر به پرداخت هزینه عمل نبود. خلاصه پیرزن هر روز ضعیفتر می­شد و دنی هر روز غصه می­خورد. اما بعد از چند روز رفتارش خیلی مشکوک شده بود. اون از صبح می­رفت بیرون و شب برمی­گشت. هر روز وضع بدتر می­شد. تا اینکه روبرت تونست به فروختن یک تنها دارائیش که یک گاو بود مقداری از هزینه عمل مادرش رو تأمین کنه. اما هنوز نیمی از هزینه عمل باقی مونده بود.. دنی و روبرت بسیار ناراحت بودن. اما کاری از دستشون بر نمی­اومد. تا اینکه یکروز وقتی برای دعا به کلیسا رفته بودن دزد تمام پولی رو که روبرت برای عمل مادرش تهیه کرده بود دزدید. وقتی اونها به خونه رسیدن و متوجه این مسئله شده بودن خیلی ناراحت شدن. اما هیچ سر نخی از دزد پیدا نکرده بودن. از اون روز حال پیرزن بدتر شد. دنی هر روز از صبح از خونه بیرون می­رفت و وقتی بر­می­گشت مثل آدمهای معتاد صورتش زرد بود و یکراست به اتاق خواب می­رفت و می­خوابید. بعد از گذشت چند روز یهو ناپدید شد. پیرزن که به رفتار دنی شک کرده بود سریع موضوع رو با روبرت در میون گذاشت. بعد از یک هفته دنی بدتر از همیشه برگشت. روبرت جلوشو گرفت و ازش پرسید تا الآن کجا بودی؟ اما دنی جوابی نداد. روبرت دنی رو محکم حل داد و دنی افتاد زمین. در این لحظه بازوی دنی مشخص شد و روبرت دید که چقدر جای سرنگ و آمپول روی بازوشه. به سمت دنی حمله­ور شد و تا جایی که جا داشت دنی رو کتک زد و گفت تو خجالت نکشیدی که پولهای این پیرزنی رو که برای تو اینهمه زحمت کشیده بود رو دزدیدی و با اون رفتی دنبال کیف کردن خودت؟ تو که وضع مالی ما رو بهتر از هر کسی می­دونی؟دنی گفت اما من معتاد نیستم. روبرت گفت پس این همه جای سرنگ چیه؟ اما دنی سرش رو پایین گرفته بود و جوابی نمی­داد. تا اینکه روبرت گفت از این خونه برو بیرون و دیگه بر نگرد. و دنی رو از خونه بیرون کرد. همینطور که روبرت داشت فکر می­کرد که چیکار می­تونه بکنه تا هزینه عمل مادرش رو تهیه کنه یهو به یادش اومد که می­تونه این پول رو از عموش به عنوان قرض بگیره و بعداً بهش برگردونه. هوادیگه تاریک شده بود و تا خونه عموی روبرت کلی راه بود و چون بیرون هوا خیلی بد بود و برف شدیدی می­بارید روبرت تصمیم گرفت تا صبح به اونجا بره و شب رو همونجا پیش پیرزن موند. صبح زود صدای در خونه اومد. روبرت با صدای در از خواب بیدار شد و به سمت در رفت. در رو باز کرد و دید که یک مردی با لباس فرم جلوی در ایستاده.

رورت گفت: سلام. بفرمائید
مرد پاسخ داد: سلام. با دنی کار دارم.

بقیه در ادامه مطلب.......


- اما دنی دیگه اینجا زندگی نمی­کنه.
- چطور؟ چرا؟ اون به من گفته بود اینجا می­تونم پیداش کنم.
- ما فهمیدیم که اون معتاد شده و برای تأمین موادش هزینه عمل مادر من رو دزدیده بود.
- اما شما این رو از کجا فهمیدید؟
- اون هر شب دیر می­اومد و همیشه رنگش پریده بود و به کسی نمی­گفت که تا این موقع کجا بوده. تازه من خودم جای سرنگ­ها رو روی دستش دیده بودم.
- اوه خدای من. تو با اون پسر چیکار کردی؟
- من اون رو از خونه بیرون کردم.
- کِی؟
- دیشب.
- اوه. تو اشتباه بزرگی کردی. مدتی بود که دنی هر روز به بیمارستان می­اومد و خونش رو می­فروخت و بقیه وقتش رو صرف تمیز کردن اونجا می­کرد. اون می­گفت که مادر پیر و مریضی داره که احتیاج به عمل جراحی داره. من هم به اون گفتم که مادرش رو عمل می­کنیم اما در ازای اون تو باید اینجا کار کنی... اما یکروز اومد و گفت که می­خواد کلیش رو بفروشه چون حال مادرش خیلی بد شده. علیرقم اینکه ما گفتیم که بدن تو الآن کشش اینکارو نداره اون اسرار کرد و از ما خواهش کرد و گفت اگه اینکارو نکنیم مادرش می­میره. به هر حال ما هم قبول کردیم و امروز برای بردن مادرتون به بیمارستان اومده بودم.

روبرت در حالیکه اشک چشماش رو پر کرده بود محکم روی زانوهاش افتاد و فهمید که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده. مادرش رو به بیمارستان رسوند. اما هر چی گشت اثری از دنی نبود. تا اینکه بعد از دو روز جسد یخ زده دنی رو در حالیکه زیر یک درخت افتاده بود پیدا کردند.
ما آدمها بعضی وقتها خیلی بد می­شیم. بعضی وقتها اونقدر خودمون رو بزرگ می­دونیم که به راحتی به خودمون اجازه می­دیم تا در مورد دیگران قضاوت کنیم. گاهی حتی دنبال یک مدرک هم نمی­گردیم تا بتونه گناه اون شخص رو ثابت کنه.. این رو توی زندگی­هامون نباید فراموش کنیم، که یه داور بزرگ توی عالم هستی وجود داره و اون کسی نیست بجز خدای بزرگ، یگانه داور بر حق. خداست که درمورد گناه دیگران تصمیم می­گیره و در مورد اونها قضاوت می­کنه. بهتره همه چیز رو به اون بسپریم. شاید بعضی وقتها حق با ما باشه و درست حدس بزنیم.. اما با شایدها نمی­شه جرم دیگران رو ثابت کرد و ممکنه دست به اشتباهی بزنیم که هیچوقت قابل جبران نباشه. بهتره همیشه صبر کنیم. زمان همیشه همه چیز رو روشن می­کنه. یک ضرب­المثل هست که می­گه: آفتاب همیشه پشت ابر نمی­مونه.
مراقب باشید که به سرنوشت روبرت دچار نشید. اگه چنین کاری کردید تا دیر نشده عجله کنید.
بعضی وقتها خیلی دیر می­شه

مطالبی تصادفی

شهریور 05, 1389
سخنان زیبا

دریای دل

اگر دریای دل آبیست ، تویی فانوس شبهایش اگر حرفی زدم از کل ، تویی مفهوم و معنایش
مرداد 04, 1389
Default Image
بخش ادبی

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن…

مرد متولد فروردین

تیر 01, 1389 965
مرد متولد فروردین، نماد: حمل سیاره مریخ به آنها عضله و هیکل عالی بخشیده و از آنجا که به…

مهندس متبحر

مهر 17, 1389 1211
Default Image
مهندس متبحر : مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰…

عشقم

ارديبهشت 24, 1391 1270
با تو جاده زندگیم همیشه روز است با تو قصه زندگیم زیباست و باتو هستیم معنی دارد دوستت دارم…

راننده کامیون

خرداد 22, 1389 1503
Default Image
راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان…

ورود کاربر

عکس تصادفی از گالری

maryam.im27.jpg

افراد آنلاین

ما 100 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ارتباط با ما

جهت ارتباط با ما :

insta

telegram

email

 

جدیدترین مطالب عاشقانه

برای همسر عزیزم پویا

همسر خوبم فضای سیـنـــه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی می‌خواهم تا ابد در کنارم…

بودنت را دوست دارم

بودنت را دوست دارم ! هم جسم و هم روحت را ! روحت را ، وقتي كه "من" را "ما " ميكند .... و…

بهترین مطالب سایت

آنه شرلی

آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشتوقتي روشني چشمهايتدر پشت پرده هاي مه آلود اندوه…

متولدین فروردین

متولدین فروردین، نماد: حمل ویژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ فروردین‌ ماه‌: ماجرا جو و…

عضویت در خبر نامه مریم