Contact center: 0 - Email: info@maryam.im

پیرمردی تنها، در مینه سوتا زندگی می کرد.
او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.

پسرعزیزم
من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه، زمان کاشت محصول را دوست داشت.
من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو، پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر, تو را به خاطر خدا امسال مزرعه را شخم نزن, من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

ساعت 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند!

پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

برای مردان بزرگ در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهند یافت، یا راهی‌ خواهند ساخت

بغلم كن عشق خوبم بذار حس كنم تن تو
از حرارتت بميرم بگيرم عطر تن تو


واسه من آغوش گرمت تنها جاى امن دنياست
ساز آشناى قلبت خوشترين آهنگ دنياست


منوكه بغل بگيرى گم ميشم تو شهر رويا
بند مياد نفس تو سينم مثل مجنون پيش ليلا
 
به تو شفافُ برهنه دل سپردم بى مهابا
بغلم كن تا نميرم بى تو ، تو دستاى سرما


مثل دامن فرشته شب ما قديس ُ پاكه
حتى ماه به حرمت ماعاشقونه تر مى تابه


بغلم كن عشق خوبم بذار آرامش بگيرم
سر بذارم روى شونه ات با نفسهات خو بگيرم
 
جز سر انگشتاى گرمت تن من عشقى نديده
دست بكش رو گونه ى من ، منو خواب كن تا سپيده


{play}/images/stories/music/farsi/Shahryar-Baghalam kon32.mp3{/play}

ترانه از شهریار - بغلم کن

 

جراح قلب و تعمیر کار :
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور روشن و در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!



مهندس متبحر  :
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود
اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را
۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.
حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ:
۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم:
۴۹۹۹۹ دلار

 

 

راه بهشت - داستان کوتاه
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در
دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند

 

زیر مجموعه ها

سخنان زیبا

بخش ادبی

داستان كوتاه آموزنده

صفحه8 از19

مطالبی تصادفی

تیر 01, 1389
طالع بینی ازدواج

مرد متولد مهر

مرد متولد مهر، نماد: میزان واقعاً مار خوش خط و خالی است، اما معمولاً به بهترین روش ممکن، رفتار می کند. مرد متولد برج مهر مثل شوالیه ای است که در زره می درخشد و با اسب سفید جنگی، دوشیزه های گرفتار مخمصه را نجات می دهد. او حتی در قرن بیست و یک هم رنگ و بوی عشق…
خرداد 22, 1389
Default Image
بخش ادبی

کوتاه اما فلسفی

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند… ---- آن کس که به فکر فردا نیست به غم فردا گرفتار می شود! ---- شاید کسی رو که با تو خندیده فراموش کنی...اماکسی رو که با تو اشک ریخته هرگز! ---- جهان چه بزرگ…

داستان :کفش های قرمز

شهریور 31, 1389 2173
Default Image
کفش های قرمز (داستان کوتاه) دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های…

امن ترین فلش مموری دنیا

خرداد 09, 1390 1444
شاید لقب امن ترین فلش مموری دنیا از نگاه فنی برای این طرح درست نباشد، اما می توانیم…

پرسید چقدر دوستم داری؟

تیر 28, 1391 2674
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟ سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ... گفتم : دوستت…

داستان آموزنده قهوه شور

بهمن 13, 1389 1587
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در…

ورود کاربر

عکس تصادفی از گالری

maryam.im16_thumb.jpg

افراد آنلاین

ما 103 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ارتباط با ما

جهت ارتباط با ما :

insta

telegram

email

 

جدیدترین مطالب عاشقانه

برای همسر عزیزم پویا

همسر خوبم فضای سیـنـــه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی می‌خواهم تا ابد در کنارم…

بودنت را دوست دارم

بودنت را دوست دارم ! هم جسم و هم روحت را ! روحت را ، وقتي كه "من" را "ما " ميكند .... و…

بهترین مطالب سایت

آنه شرلی

آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشتوقتي روشني چشمهايتدر پشت پرده هاي مه آلود اندوه…

داستان آنه شرلی

داستان زیبا، ملموس و همیشه سبز آن شرلی كه به وسیله نویسنده كانادایی لوسی ماد ‌مونتگمری…

عضویت در خبر نامه مریم